منو اصلی
صفحه اصلی
ارتباط ما ما
انجمن سایت

Yahoo Online Status Indicator
من لیسانس صنایع دستی از دانشگاه هنر تهران هستم و به عکس و فیلم علاقه دارم استقلالی ام نه خیلی افراطی شعر را نیز خیلی دوست دارم
موضوعات
(55) General
آرشیو ماهانه

لینکدونی
'


مسعود ده نمکی
ایسنا
مریم حیدر زاده
حاج همت
فوتبال روز ایران
امام خميني
رهبر معظم انقلاب اسلامي
شميم ظهور
آويني
دريافت كتب الكتروني
انا مجنون الحسين
ايران بلاگ
يا مهدي (عج )
تشنه لب

:: : قالب ساز
جستجو
تبادل لوگو



آمار بازدید کنندگان
.


بازديد هاي امروز :
2
بازديد هاي ديروز :
1
بازديد هاي این ماه :
28
كل مطالب :
55
كل بازديد ها :
3480
ايجاد صفحه :
0.0625 ثانیه

سه شنبه، 13 شهریور هزار و سیصد و هشتاد و شـش


حسنات گناهان را از بين مي برد


(((((((((((((((قرآن كريم)))))))))))))


دوشنبه، 11 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش


قلبم به شدت مي تپد نفسم بند آمده پلك نمي زنم

تمام وجودم مي لرزد و اين را تو مي داني

ميآئي و خيلي تند مي گي بايد برم

وجودم آتش مي گيرد و اين را نيز تو مي بيني



یکشنبه، 10 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش


يا رب العالمين
يه چيزي پيدا كردم ........حيفم اومد شما نبينيد.....فقط خانوماي گل قول بديد ناراحت نشيد.....چون بدون منظوره ....... تازه شم ....همش به مردا ....... بگزريم ببنيد:
.
.
.
.
یک داستان واقعی از زبان یک دختر



روز اول که دیدمش بدجوری بهم خیره شده بود.

بعداً فهمیدم که چشماش چپه و داشته پیکان ۵۷ رینگ اسپرت دو متر اونور تر رو نگاه میکرده!

یه آه از ته دل کشید.

بعداً فهمیدم که آه نبوده و آسم داره.

بهش یواشکی یه لبخند زدم، ولی اون قیافه جدی مردونش رو عوض نکرد. این خودداریش واسم خیلی جذاب بود.

بعداْ فهمیدم که خودداری نبوده، بلکه تاحالا تو کف اون پیکان ۵۷ بوده و تازه متوجه من شده بود!!

آروم و با عشوه اومدم جلوش، دیدم تند تند داره بهم چشمک میزنه. کارش به نظرم با مزه اومد.

بعداً فهمیدم که تیک داره و پلک زدنش دست خودش نیست.

دو تا دستش رو خیلی مؤدب کرد تو هم و انداخت جلوی شلوارش.

بعداً فهمیدم از ادبش نبوده، بلکه این ندید پدید تا من رو دیده بود ....

اومد یه چیزی بگه ولی از بس هول شده بود، به تته پته افتاده بود.

بعداً فهمیدم این بشر خدادادی هول هست و لکنت زبون داره.

سرش رو از شرمش انداخت پایین و گفت س س س سلام.

بعداً فهمیدم از شدت شرمش نبوده و میخواسته من دندونهای زردش رو نبینم.

بعد از یک سری اسم و فامیل بازی، ازم پرسید آخرین کتابی که خوندی اسمش چیه!؟ گفتم: اَ...اَ...یادم نیست. گفت: چه جالب، نویسندش کیه!؟

 از این تیکه بامزش خندم گرفت.

بعداً فهمیدم که تیکه نبوده و بیچاره چیزی به اسم IQ اصلاْ نداره.

بوی عطرش بدجوری مستم کرده بود.

بعداً فهمیدم بوی عطر نبوده، بلکه ...

بهم گفت بیا یه کم قدم بزنیم. این حرفش خیلی به نظرم رمانتیک بود.

بعداً فهمیدم شاش داشته و میخواسته به سمت توالت عمومی حرکت کنیم.

ازش پرسیدم دانشگاه میری؟ گفت آره، مدرسمون تو دانشگاهه! از این شوخ طبعیش خیلی خوشم اومده بود.
 
بعداً فهمیدم که اصلاً هم شوخ طبع نیست و منظورش مدرسه افراد استثنایی توی دانشگاه شهید بهشتی بوده!

بهش گفتم داره دیرم میشه. گفت اگه میشه شمارت رو بده که بهت زنگ بزنم، من هم دادم و اون هم شماره رو زد تو مبایلش. ولی هیچوقت زنگ نزد!

بعداً فهمیدم کادوی تولد 30 سالگیش یه مبایل اسباب بازی بوده که همه جا با خودش میبردتش!


نکات مهم:

۱ چقدر چيز ميشه بعداْ فهميد!!
 
۲ آدم منگل هم دل داره!!

سوال هوش هفته: اين دختره چه جوری اين همه چيز رو بعداً فهميد!؟

خوب فكر كنم شما هم خاطراتي داريد نه!؟



سه شنبه، 5 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش


سلام

اينم يه داستانك.........................................................................................

جورج به آرامي از پياده رويي که هميشه مرد نابينايي پارچه اي در مقابلش بود و فولود ميزد عبور مي کرد.جورج بدنبال سکه اي در جيب هايش گشت تا به آن مرد کمک کند.اما هيچ پولي پيدا نکرد. نگاهي به مرد فولود زن انداخت و عينک آفتابي خود را از جيبش در آورد و پارچه اي در مقابلش روي زمين انداخت و در کنار مرد فولود زن شروع کرد به رقصيدن . عابر ديگري وقتي او را ديد سکه اي روي پارچه جورج انداخت. و جورج با خوشحالي سکه را برداشت وعينک را از چشمانش درآورد و در حالي که سکه را روي پارچه مرد فولود زن گذاشت از آنجا دور شد.



سه شنبه، 5 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش


يا ارحم الراحمين

زمزمه ا ي در گوشم بود....... چيزي مي گفت ........:سالها بود كه در گوشم نجوا مي كرد............... گاهي آنقدر برايم عادي مي شد كه فكر مي كردم نيست   ...اما او همچنان بود..... نجوا .........زمزمه ......... جاري و يكنواخت وهميشه هم ميگفت ......... ميگفت از بمبهائي كه من شاهد افتادنش بودم...................... از خمپاره هاي پاره پاره .............................از موشكهاي زشت بد قواره .........از گلوله هاي بي رحمي كه بدن دوستانم را نشانه مي رفتند ....... آه باز كسي صدايم كرد و من نشنيدم........... جان با مني؟ بله بگو مي شنوم.



شنبه، 2 تیر هزار و سیصد و هشتاد و شـش


يا رب العالمين

سلام خدمت تمامي دوستان گلم چه اونهائي كه منت بر سر ما مي گزارند و نظر مي دن چه اونهائي كه اي قابل نمي دونند و نمي دن
ميدونيد ما همه خيلي تنهائيم و يه جورائي بيمار و دنبال طبيب خود مي گرديم وگرنه...............
اي طبيب همه دردمندان و تنهايان مددي...................
خدايا به ما هم مثل آنانكه به آنان نعمت عطا نموده اي... نعمت عطا بفرما...(...انعمت عليهم...)
يه داستان قشنگ پيدا كردم براتون ميزارم
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »


پنجشنبه، 31 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش


لا اله الا الله الملك الحق المبين
اي خواهر
جونم برات بگه اون روز كه از خواب پا شدم ديدم بچه ها دنبال موش گيري بودند چون آب زده بود تو كاسه كوزه موشها..........
يه پسره بچه ................ به نام محسن ر........... يك كاري كرد كه هر وقت يادش مي افتم حالم بد مي شه ................اه اصرار نكنيد نميگم نه بخاطر اينكه ممكنه ظرفيت نداشته باشيد و بگيد بيا اينا رو باش رفتن جبهه بجنگند يا بازي گوشي يا شايدم دشششششمنان اينارو دستاويز كنند  
و ما رو از حق مسلم خودمون كه همممممون انر‍‍ژي صلح آميز هسته اي باشه محروم كنند .......... خدا انشاالله ريششون نو بكنه خدا به زمين گرم بزندشون خدا............. اي بابا داشتم چي مي گفتم آها اين بنده خدا البته من بعدا" ديدم وگرنه نمي زاشتم بعدشم كلي باهاش دعوا كردم البته فكر نكنيد دارم بازار گرمي رعايت حقوق موشها رو مي كنم ولي اون بند خدا محسنو ميگم سنشم كم بود بعدانم چوبشو خورد آره خلاصه يهو ديدم يه گوله آتيش داره رو زمين بسرعت حركت مي كنه تو نگو اين بي انصاف نفت ريخته بود رو موش زبون بسته و آتيشش زده بود و اونم تاجايي كه جون داشت دويده بود اما بشنويد از سرنوشت محسن خان  دو سه هفته بعد محسن با يه گروه مامور شدند به كردستان اما به اونجا نرسيدند چون يه كمله نامرد بي ايمان حق اونو گذاشته بود كف دستش
اما يه نكته خوشمزه مونده از اون روز كه حيفم مياد براتون نگم از دم چادر تداركات كه حالا آب اونو بكلي ويران كرده بود رد مي شدم گفتم برم كمك............. : سلام حاج آقا كمك نمي خواي _ نه ممنون............_اي بابا حاجي بزار كمكت كنم..........آقا چشمتون روز بد نبينه همچي كه رفتم ديدم كلي بيسكويت و نون و خوراكي هاي ديگه در اثر بارون خراب شده بود.... و چون اين تداركاتي ما اينها رو از ما پنهان كرده بود كلي شرمنده شده بود و نمي خواست ما بهش كمك كنيم ما هم كه انقدرها وارسته و خود ساخته نبوديم(الانم نيستيم) كلي ناراحت شديم الغرض نظرمون كلا" راجع به تداركاتي ها عوض شد آخه مي دونيد چند شب بود كه..................... درست و حسابي به ما نمي رسيدند  و ما واقعا" گشنه بوديم يادمه به يه بيسكويت راضي بودم ولي تداركاتي به ما نداده بود
حالا شما حساب كنيد حال اون بنده خدارو بخاطر همين كارش كسي به اون كمك نمي كرد وبيچاره چند روز داشت با همكارش به اون وضع آشفته سر و سامان مي داد............................... آخيييييييش ماجراي اون روز تموم شد . تا بعد......... يا علي


چهارشنبه، 30 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش


ياحي و يا قيوم

سلام برآقا ومولاي مومنين صاحب الامر و زمان حجت ابن الحسن العسكري(عج)

نميدونم بگم يا نه ولي خوب ميگم يه رفيق قديمي دارم كه مدتي ميگه چند تا خاطره از خاطراتش رو تو وبم بزارم ......... بهش ميگم بابا مردم كه بي كار نيستند بشينند خاطرات تور رو بخونند...... ولي خوب چيكار كنم ..... رفيقه ديگه بايد تحمل كرد.......... بهش ميگم حالا چي مي خواي بگي بگو . ولي هيچي نميگه فقط نگاه ميكنه و مي خنده :
بعد مثل اينكه چيزي يادش اومده باشه گفت :يه روز طرفاي سال 4_ 1363 كنار رود خونه دز كه اون موقع مقرر تجمع نيرو هاي لشگر 10 سيدالشهدا (ع) بود مستقر بوديم كه شب شد

.................. نه بابا سركاري نيست صبر كنيد الان مي گم ........ آره كجا بوديم آها كناره رودخونه دز ........ چند روزي بود كه يه سري از بر و بچه ها ي قديمي كه 3 ماه اعزامشون تموم شده بود رفته بودند آخه مي دونيد بسيجي ها غالبا" 3 ماه 3ماه مي اومدند جبهه و بر مي گشتند ........ خلاصه اينا كه رفتند يه باروني شروع شد كه بيا و ببين از اون بارونهاي جنوب حالا نبار كي ببار ماهم كه مونده بوديم تو هر چادر سي نفره 3-4 نفر بيشتر نبوديم ..... آقا منو ميگي هف هش ده تا پتو انداخته بودم زيرم و حسابي جاتون خالي زير خودمو نرم كرده بودم آخه وقت غنيمت بود و پتوي ديگران كه رفته بودند دم دست آخه ميدونيد زيرمون خيلي بالا و پائين بود............... خوب ديگه اون روز كه شب شد يادتون مونده........ نصف هاي شب بود كه ديدم يكي از بچه ها منو بيدار مي كنه و مي گه برادر فلاني برادرفلاني بلندشو بلند شو ....... منم كه تو خواب بد قلق (هنوزم همون جورم تقريبا") گفتم چي بابا چي شده گفت ببين منم به زحمت چشامو وا كردم بعد با دست زد رو پتوهاي كف چادر واز لاي انگشتهاي دستش آب زد بالا و گفت آب بارون اومده تو چادر منم گفتم همين باشه فردا.........................و خوابيدم ...... آقا چشمتون روز بد نبينه صبح بلند شدم ديدم جائي كه خوابيدم مثل يك جزيره بيرون آب بوده و اطراف اون آب بارون رفته................................................. و گل و لاي اون روي پتو هاي كف چادر باقي مونده ........ بقيه اشو بعدا" ميگم خوب. باشه


سه شنبه، 29 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش


يا ارحم الراحمين
زمان به كندي پيش ميرود و من به سرعت عقب
تنها دلخوشيم .... نميدانم اصلا" دل خوشي دارم يا نه
باز چندي است چشم تاريكم روشني را سراغ مي گيرد
دست غمهاي ارغواني رنگ در مسيرم چراغ مي گيرد
زمانه بر سر جنگ است يا علي مددي
مدد ز غير تو ننگ است يا علي مددي
خوب اينم امتحان منه ديگه مجبورم صبح تا شب ....
ولش كن بابا چرا اوقات شما رو خراب كنم
دنيا ...
زندگي زيبا است اي زيبا پسند
زنده انديشان به زيبائي رسند
آنقدر زيبا است اين بي بازگشت
كز برايش مي توان از جان گذشت...
آه باز چشمان نا محرمي به مانيتورم نزديك مي شود.



شنبه، 26 خرداد هزار و سیصد و هشتاد و شـش



نگاه داستاني به يك سوژه اجتماعي


سيدمهدي شجاعي
* اين داستان در سال 1356 نوشته شده است!

مرد از زن كه به شدت احساس زيبايي مي‌كرد، پرسيد:
ـ ببخشيد، شما «شارون استون» نيستين؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولي.
و پيش از آن‌كه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر مي‌كردم. چون... زن حرفش را بريد، ولي همه مي‌گن خيلي شبيهشم. اينطور نيست؟

مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه مي‌‌كنن. به خاطر اين‌كه «شارون استون»، زن خوشگليه، ولي شما متأسفانه اصلا خوشگل نيستين. به همين دليل، من فكر كردم شما نبايد «شارون استون» باشين.
زن تازه فهميد كه رو دست خورده، با عصبانيت فرياد كشيد: بي‌شرف! مگه خودت خواهر و مادر نداري؟
مرد آرام گفت: چرا. ولي اونها هيچ‌كدوم فكر نمي‌كنن كه شبيه «شارون استون» هستن.

زن همچنان معترض گفت: خب، كه چي؟
مرد گفت: چون شما فكر مي‌كردين كه شبيه «شارون استون» هستين، خواستم از اشتباه درتون بيارم.
زن دوباره عصبي شد: برو ننه‌تو از اشتباه درآر.

مرد همچنان با خونسردي توضيح داد: عرض كردم كه، والده من يه همچي تصوري راجع به خودش نداره، ولي چون شما يه همچي تصوري دارين...
زن فرياد كشيد: اصلا به تو چه كه من چه تصوري دارم.
و كيفش را براي هجوم به مرد بلند كرد.

مرد خود را عقب كشيد و خواست كه به راهش ادامه دهد.
اما زن، دست‌بردار نبود و سه، چهار نفري هم كه از سر كنجكاوي جمع شده بودند، ترجيح مي‌دادند دعوا ادامه پيدا كند.
يك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنين تا تكليف معلوم بشه.

ديگري گفت: از شما بعيده آقا! آدم به اين باشخصيتي! [و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد].
و سومي گفت: اين خانم جاي دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله مي‌گرفت، فرياد كشيد: هرچي از دهنت دربياد، مي‌گي و بعد هم مثل گاو سرتو مي‌اندازي پايين مي‌ري؟

يك نفر پرسيد: چي شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد مي‌دويد و سه، چهار نفر ديگر را هم به دنبال خود مي‌كشيد، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مرديكه كثافت.

*****

در كلانتري پيش از آن‌كه افسر نگهبان پرسشي بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست اين آقا شاكي‌ام. به من اهانت كرده.
افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهاي جوگندمي‌اش را مرتب مي‌كرد، چرخاند و گفت: درسته؟
مرد گفت: من فقط به ايشون گفتم كه شما شبيه «شارون استون» نيستين. اگه اين حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم.

افسر نگهبان هاج‌وواج به زن نگاه مي‌كرد.
زن، روسري‌اش را عقب‌تر برد، آن‌قدر كه دو رشته منحني مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگيرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد.
زن گفت: اصلا به ايشون چه مربوطه كه من شبيه كي هستم؟
افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ايشون شبيه كي هستن؟

مرد گفت: شما اكواين؟
افسر نگهبان گفت: اكو چيه؟
مرد گفت: منظورم آمپلي فايره كه صدا رو تكرار مي‌كنه.
افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده.

مرد گفت: آخه من دارم تو همين جامعه زندگي مي‌كنم. چطور مي‌تونم نسبت به مسائل اطراف خودم بي‌تفاوت باشم. يه پيرزني رو ديروز ديدم كه فكر مي‌كرد، سوفيا لورنه. آن‌قدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست. آخرش هم فكر كنم نشد. ديروز اتفاقا كلانتري سيزده بوديم. پيش سروان منوچهري. به خاطر همچين شكايت مشابهي.

افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاري از جيبش درآورد و برگه‌هاي بلند پيش رويش را مرتب كرد: پس اين مزاحمت براي خانم‌ها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه‌رو بشم. گاهي وقت‌ها هم روزي دو بار.

البته فقط خانم‌ها نيستن. با خيلي از آقايون هم همين مشكل رو دارم. بعضي‌ها فكر مي‌كنن «مارلون براندو» هستن، بعضي‌ها فكر مي‌كنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپيشه‌ها نيست...
زن آينه كوچكي از كيفش درآورد و با دستمال كاغذي، خرده ريمل‌هاي زير چشمش را پاك كرد و در حالي كه آينه را در كيفش مي‌گذاشت، گفت: يه مزاحم حرفه‌اي! خوب شد كه به دام افتادي.

افسر نگهبان گفت: البته با درايت نيروي انتظامي و تعقيب و مراقبت خستگي‌ناپذير بروبچه‌ها.
زن با تعجب گفت: بله؟!
افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون مي‌دونيم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چايي نخورده فاميل شديم.

افسر نگهبان زهر متلك زن را نديده گرفت و فرياد زد: آشتياني! چايي بيار.
سربازي در را باز كرد و پاهايش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببين جناب سروان! من مزاحم حرفه‌اي نيستم. فراري هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكري داده‌ام، تاوانشم پرداخته‌ام، كلانتريش هم رفتم. به هيچ‌كس هم بدهكار نيستم.
افسر نگهبان به تلخي گفت: بقيه حرفها تو دادگاه.

و كاغذي پيش روي مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنويس.
مرد سريع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنويسين.
تا آشتياني در بزند و اجازه بگيرد، پايش را بكوبد و چاي‌ها را روي ميز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد.

افسر نگهبان پس از مروري كوتاه به زن گفت: اين شماره تلفن منزله؟
زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبايل رو هم بدين. شايد لازم بشه [ممكن است عده‌اي اشكال بگيرند كه در سال 1356 هنوز موبايل اختراع نشده بود. اشكال وارد است. اين بخش بعدا به داستان اضافه شده است].
زن خواست كاغذ را پس بگيرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكي را به او داد و گفت: روي همين هم بنويسين كفايت مي‌كنه.

مرد گفت: منم لازمه شماره موبايل بدم؟
افسر نگهبان مكثي كرد و گفت: خب بدين، اشكال نداره.
مرد گفت: آخه من موبايل ندارم.

افسر نگهبان دندانهايش را به هم ساييد: پس چرا مي‌پرسي؟
مرد گفت: مي‌خواستم ببينم اشكالي نداره من موبايل ندارم؟ آخه از قوانين بي‌اطلاعم، اينه كه...
افسر نگهبان گفت: نه، اشكالي نداره.
و به زن گفت: علت شكايت رو چي بنويسم؟

و به جاي زن، مرد جواب داد: بنويسين من به ايشون تهمت زده‌ام كه شبيه «شارون استون» نيستين.
و به زن گفت: اگه اهانت ديگه‌اي به شما كرده‌ام، بگين.
زن گفت: خب اين خودش يه جور مزاحمته ديگه.

مرد گفت: ولي شما به من گفتين: بي‌شرف، كثافت، گاو و حرف‌هاي ديگه كه حالا بعد من در شكايتم مطرح مي‌كنم.
زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصباني بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا بايد چه كار كرد؟
افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكميل شد، مي‌فرستمتون دادگاه. اونجا قاضي حكم مي‌ده.

مرد پرسيد: در مورد اين‌كه ايشون به «شارون استون» شباهت داره يا نداره قضاوت مي‌كنن؟
و با خود ادامه داد: كار قاضي هم واقعا دشواره‌ ها. اگه بخواد از نزديك بررسي كنه.
افسر نگهبان گفت: نخير، در مورد اهانت و ايجاد مزاحمت شما قضاوت مي‌كنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا ديگه وقت اداري تموم شده. شما امشب اينجا مي‌مونين تا فردا صبح راهي دادگاه بشين.

مرد به زن گفت: من حالا كه بيشتر دقت مي‌كنم، مي‌بينم در قضاوتم اشتباه كرده‌ام. شما خيلي هم بي‌شباهت به «شارون استون» نيستين.
زن گفت: واقعا مي‌گين؟!

مرد گفت: واقعا. اگه اين شباهت وجود نداشت، چرا من از ميون اين همه هنرپيشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟!
زن گفت: خيلي‌ها بهم مي‌گن. آرزو دارم يه بار با «شارون استون» روبه‌رو بشم، ببينم خودش چي ميگه.
مرد گفت: اون هم حتما به اين شباهت اعتراف مي‌كنه.

زن به افسر نگهبان گفت: من مي‌خوام شكايتمو پس بگيرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و اين حرفا رو ندارم. اين كاغذارو هم پاره كنين بريزين دور.

افسر نگهبان گفت: نمي‌شه. قانون وظيفه خودشو انجام مي‌ده.
زن با تعجب پرسيد: وقتي من از شكايتم صرف‌نظر كنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكليف قانون چي مي‌شه؟!
مرد گفت: قانون كه شماره موبايل ايشون رو داره.

افسر نگهبان نشنيده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولي خودم يه جوري حلش مي‌كنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: يه سؤاليه كه از اول كه آمديم اينجا تو ذهنم موج مي‌زنه، مي‌شه بپرسم؟
افسرن نگهبان در حالي كه كاغذها را پاره مي‌‌كرد، گفت: بپرس.
مرد گفت: مي‌خواستم بپرسم شما شبيه «شرلوك هلمز» نيستين ؟

منبع:http://utparty.persianblog.com/


» قالب ساز
صفحات سایت : 1 2 3 4 5 6
از همه جا برای شما
نظر سنجی
خبرنامه
شما مي توانيد با وارد كردن ايميل خود در اين قسمت از به روز شدن اين وبلاگ با خبر شويد .
:نام
:ایمیل

اضافه حذف

اضافهحذف
لینکستان
:: : قالب ساز
طراح قالب
Powered By
IRANBLOG.COM
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپي برداري از آن با ذكر منبع بلامانع است
RSS